X
تبلیغات
برگی از خاطرات مرده یک دختر پاییزی


برگی از خاطرات مرده یک دختر پاییزی

 

دیگه بسه دیگه بسه دیگه نوشتن بسه حرف زدن بسه وقتی واسه همه چی دیر شده وقتی هیچ کاری نمیشه

کرد  انگار قرار نیست هیچ وقت از این وهم لعنتی بیایم بیرون انگار این زجر لعنتی تا ابد        

                     ادامه داره سرمو که بالا میارم میبینم دور تا دورم و ابرای سیاه محاصره                  

     کردن همه جا پر سیاهیه پر ابرایی که فکر میکنی هر                             

                                        لحظه میخوان ببارن ولی هر چی وای                                      

                          میستی از بارون خبری نیست که نیست بغضی که                                

حس میکنی بین ابرا گم شده شایدم بغض و بارونی در کار نیست و                      

          بازم یه فریب سادست اههههههههههههههههه به چی خیره شدم باز خودمم نمیفهمم              

این ماه باز واسه چی زل زده به چشمام چرا ولم نمیکنه اصلن این زندگی ازمن چی میخواد ؟؟؟؟؟  

  

حس میکنم له شدم  مردم از تشنگی وای دوست دارم جیغ بزنم سرمو بگیرم تو دستامو محکم بکوبمش تو

     دیوار دلم  میخواد گرمای خونی که از سرم با فشار میزنه بیرونو حس کنم تا دیگه دنبال           

            گرمای آغوش کسی نرم با تمام وجودم ناخونامو تو بازوهام فرو میکنم  تا کاملن                 

تو گوشت و خونم احساسش کنم تا یادم بمونه دیگه دنبال فشار بازواش                       

                    رو بازوام نباشم ...  اه بازم این درد کشنده ول کن نیست                               

             حالم خوب نیست به خودم که میام میبینم بازم تمام اتاقو بهم                                      

  ریختمو وسط اتاق نشستم ودارم گریه میکنم خدایا چرا این قدر                                           

زندگی داره سخت میشه به خودت قسم دیگه کم آوردم نگفته                                                    

      بودی قراره اینجوری باشه نگفته بودی بنده هات قراره این                                             

    قدر بد بشن نگفته بودی قراره این قدر اذیتم کنن نگفته                                       

      بودی نگفته بودی .............................................                           


                        

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت توسط lover| |

دیوونه ی پاییزمو دوباره انگار فصل زندگیم برگشته  ولی خسته ام

خسته ام از احساسی که مردو با کسی زنده شد که نباید میشد

تو رویام با کسی زندگی میکنم که نباید بکنم کسی که باید خیلی

وقت پیش فراموش میشده و نمیشه کسی که یادش و فکرش دست از سرم برنمیداره

خیلی سخته احساسی رو داشته باشی که میدونی آخری نداره و نباید براش تلاش کنی

میدونی احساست باید خفه شه ولی نمیتونی وااااای وقتی شبا خوابتو میبینم نمیخوام بیدار شم

بیدار نمیشم چون تو خواب تنها جایی که میتونم کنارت باشم عشقم اون شب دیدم که تو آغوش توام

خواب دیدم مریضی خواب دیدم خوب نمیشی هر کاری میکردم که خوب شی تو خواب برت داشتم میمردم

ولی حیف هیچ کدوم به چشمت نمیومد وااااای نه خواب دیدم که ازدواج کردی عروس زندگیتو دیدم هنوز چهرش

جلوی چشمامه آتیش گرفتم سوختم ندیدی سوختنمو تو حتی خبر نداری که انقدر دیوونت باشم که بیام

اینجا و از تو بنویسم اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه لعنت به تو و احساس من لعنت به اون چشات که

شدن تمام زندگیم ولم کن تو رو خدا بسمه دیگه بزار زندگیمو بکنم بعضی اوقات کاش

میفهمیدی چه قدر دوست دارم ولی بعد با خودم میگم نه اگه بفهمی حتمن

فکر میکنی دیوونم چون هیچ کس با یه دیدار اینجوری دیوونه  نمیشه

          کاش حسم کنی احساسمو عشقمو ضربان قلبمو تو رو خدا

               حس کن ببین چه قدر دوست دارم ببین چه قدر دیووونتم

                     عیب نداره تو هم فکر کن من دیوونم ولی وقتی حسم

                            کنی دیگه نمیگی دیوونم پس حسم کن عشقم

                                       حس کن عشقی رو که آتیشش داره

                                            خاکسترم میکنه سوختم  سوختم سوختم حتی خاکستر بدنم  منتظر لمس دستات میمونه..........................................................................................


نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت توسط lover| |

کاش دل آدما هم افسار داشت کاش

میشد ببندیش به یه جا که دیگه هیچ وقت

با نگاه زیبای عابری خام نشه و نره چرا همیشه 

اینطوریه تو به تمام کسایی که بهت فکر میکنن و دیوونتن

بی توجهی و اون به تو ......وقتی تنها میشی هزار بار چهرشو

تو ذهنت مجسم میکنی نمیخوای یه لحظه هم ازش دل بکنی تو فکرت

ازش یه آدم کامل کامل ساختی باخودت میگی کاش الان یه قلم کنارم بودو

چهرشو میکشیدم میدونی این عشق ممنوعه ولی...........................دیگه واست

هیچی مهم نیست خودتو با یادش آروم میکنی صبح تا شب مستی و داری لبه ی پنجره سیگار

میکشی اه دیگه هیچی آرومت نمیکنه حتی این سیگار لعنتی........ اینم حال این روزای

منه با خودم میگم خدایا این کیه که تو خواب عاشقش شدم چی شده؟؟؟ چرا هر

شب دارم خواب این لعنتی رو میبینم؟؟؟هنوز یادمه آخرین باری که این اتفاق

افتاد چند روز بعد از خوابا واسه عروسیش دعوت شدم نکنه این بارم...

کاش هیچوقت ندونه هیچوقت .............آروم سرمو میذارم روی

بالشمو  ازدواجشو میبینم وای خدای من چه قدر تو لباس

دامادی فوق العاده شده اشکام میریزه و میریزه

مبارکت باشه عشقم تو که هیچ وقت

      نفهمیدی یکی دیوونته هیچ وقتم نمیفهمی

              ولی آرزو میکنم خوشبخت شی من که یه

                     عمر با خیال چشمای تو زندگی کردم از این

                              به بعد هم همینکارو میکنم فقط تو رو خدا

                                  خواهش میکنم از خیالم نرو نروووووووووووووووو

میان قلب من عشق تو پیداست

لبانت مثل گل خوشرنگ و زیباست

مشو غمگین اگر از هم جداییم

که بی رحمی همیشه کار دنیاست .

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت توسط lover| |

گاهی اوقات فکر میکنم چی باعث میشه که جلوی دلمونو بگیریم؟؟؟؟؟

گناه؟؟؟

اگه 24 ساعت گناه آزاد میشد چیکار میکردید؟؟

خواهشن جواب بدین برام مهمه


نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت توسط lover|

آه خدای من کاش فردا رو از تاریخ روزاتو دنیا حذف میکردی کاش................

امشب تولدمه و کاش نبود کاششش

کاش دور شم از همه

خدایا امشب شب تولدمه میدونی آرزوم چیه؟؟

فقط یه آرزو دارم 

آرزو دارم تا تولد بعدیم پیش تو باشم و از این دنیا لعنتی راحت شم فقط همین

خدایا قسمت میدم قسمت میدم به این اشکام به دل شکستم خدایا باشه؟؟؟

تولدم مبارک

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت توسط lover| |


شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته میگریم

مرا تنها گذار ای چشم تب دار سرگردان !

مرا با رنج بودن تنها گذار

مگذار خواب وجودم را پر پر کنم

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تارو پود رویاها بیاویزم

سپیدی های فریب

روی ستوی های بی سایه رجز میخوانند

طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته

اورا بگو

تپش جهنمی مست !

او را بگو :نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم

جهنم سرگردان !

مرا تنها گذار

اگه تونستین بگین این شعر از کیه؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط lover|

حس میکنم هنوز یه آرزو دارم که میخوام بهش برسم

میدونم که بهش میرسم 

یه روز میرم از این شهر کثیف میرم بی خبر جایی که هیچ

کس منو نشناسه

تنهای تنها

حتی به اونم نمیگم

اونقدر میرم تا گم شم جایی که خودمم ندونم کجاست

میخوام زیر بارون زندگی کنم

تنها

اونقدر دور شم و گم شم که همه فراموشم کنن

هیچ جایی نباشم حتی تو خاطره ها......

برم و بشم دختر بارون.......!!!!

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد                                مرغی شدو پشت حصارا گم شد

اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                                       رو کنده ی سبز درختا نوشت

یه روز که بارون میومد بهش گفت                                   یه روز دیگه رو موج دریا نوشت

دریا با موجاش اونو از خودش روند                                   مرغ هوا گم شد و اونو گریوند

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد                             مرغی شدو پشت حصارا گم شد

باد اومد و تو جنگلا قدم زد                                           اسم تو رو از همه جا قلم زد

ببین جدایی چه به روزش آورد                                      چه سرنوشتی که براش رقم زد

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد                             مرغی شد و پشت حصارا گم شد

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط lover| |

سلام به همه ی دوستای عزیزو مهربونم عید همتون مبارک امیدوارم تمام روزهای سختی که داشتم و داشتین تو این سال فراموش شه

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت توسط lover|

داستان لنا واقعی بود

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت توسط lover|

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت توسط lover| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه

نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین

در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی

حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید

و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب

بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته

گفت:عشق؟دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم

معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث

کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا

گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق

رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط lover|

من به زودی تمومش میکنم این کابوسو من تو اوج گمشدگی خودم رو پیدا کردم و باز هم خواهم کرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت توسط lover|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت توسط lover| |

از کی بگم ؟؟ برگشتم ولی

با یه دنیا درد این بار هزار بار زمین

خوردم از همه خوردم  از همه با یه دنیا

درد برگشتم هزار تا اتفاق برام افتاد هزار تا

قصه وحشتناک دلم میخواد به هیچ کدومشون فکر

نکنم و زندگیمو کنم ولی حیف زندگیم از اینا درست شده

دوست ندارم حس بدیو بهتون بدم ولی چیکار کنم اینجا نگم کجا

بگم ؟؟ به کی بگم ؟؟ ولی میخوام سعیمو بکنم ولی به کمک نیاز دارم

فقط کاش کسی بود کاش منتظرم بود آن دست بلند آن کوه عظیم آن فرد

عجیب که گهی مانند رود است گهی مانند خورشید چه قدر مانده به رود چه قدر

مانده به خورشید؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت توسط lover|

دلم میخواد دوباره برگردم مثل همون روزا که تمام حرفام فقط اینجا بود دوباره

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت توسط lover| |

سللللللللللللللللللام  به تمام دوستای مهربونی که تو این غم هام با هام شریک بودن بهم سر میزدن

 و کلی با نظراشون و راهنماییاشون خوشحالم میکردن و سعی میکردن کمکم کنن الان که نگاه میکنم

میبینم غم و غصه همیشه هست میخوام زندگیمو آیندمو خودم بسازم با تمام مشکلاتم جلو میروم و به

 هدفم میرسم شاید دیگه نتونم زیاد بیام از همه دوستای مهربون و نازنینم ممنونم (سارا جون میثم

جون  شقایق جون سمیرا جون و......) الان اسم همشون یادم نیست ولی از همشون ممنونم به خاطر

 بودنشون به خاطر هم دردیاشون همتونو خیلی خیلی دوست دارم و از همه بیشتر محمد عزیزم که تو

تمام مشکلات کنارم بود و هیچ وقت ترکم نکرد

تا دفعه ی بعد که بیام بای بای دوستای گلم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت توسط lover| |

بهترین لحظاتم دارن میگذرن و نمیدونم چه شکلی نگهشون دارم تند تند میگذرن و من مات و مبهوت  

                     به گذر این روزا خیره میشم میدونم این لحظه دیگه بر نمیگرده همین لحظه که اینا رو

                                                مینویسم دیگه هیچ وقت نمیتونم به این لحظه بر گردم نمیدونم

                                                               این جسم پیر و خستمو به زور حمل میکنم به سختی

                                                       دیگه همه ی امیدمو از دست دادم مثل یه مرداب ساکت و آروم

                                             ساکن دلم برای تمام کسایی که میان اینجا و برای یک لحظه غمم رو

                                  احساس میکنن هم میسوزه حالا به تمام زندگیم مثل یک خاطره ی تلخ مثل

                        کابوس بلند نگاه میکنم کاش این کابوس زودتر تموم شه دردی که تا مغز استخوونمو

             میسوزنه ثانیه هایی که تا ابد با هامن چه قدر دورم این روزا تو دنیای دیگه ای سیر میکنم هزار

بار صدام میکنن تا متوجه میشم اصلا نمیفهمم اطرافم چه اتفاقی داره میوفته میخوام دور شم از همه از

    این خاک غریب از این حس عجیب میخوام همه چیزو فراموش کنم همون طور که تو این مدت خودمو

          فراموش کردم دیگه نمیخوام ادامه بدم احساس میکنم خیلی وقته که مردمو هیچ کس نمیدونه

                 خسته شدم از خندهای دیگران وقتی دردتو میبیننو میخندن اشکتو میبیننو میخندن بازم به

                        حرفا و کاراشون ادامه میدن نمیخوان تو باشی حتی حالا که دیگه مردی خسته شدم

                               از بس پیش همه خندیدم و دردامو قایم کردم ریختم تو دلم از عشق خسته ام از

                                        این تکرار پی در پی به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد هیچ کس همه دروغ

                                                    میگن میگن دوست دارن میگن بهت اعتماد ندارن دیگه هیچی

                                                              نمیخوام فقط ..........از خدا میخوام زودتر این لحظه ها

                                                   تموم شه زودتر از این جسم خاکیه مرده خلاص شم جسمی که

                                            بند بند وجودش سوخته و گندیده چشمامم از دست من خسته شدن

                                      از دست سیل اشکامو بی قراریه دستام از خدا میخوام هیچکس دردی که

                            احساس میکنمو احساس نکنه دیگه نمیخوام دلم برای کسی بزنه وقتی حرفاشون

                  هنوزم داره منو میسوزونه نمیدونم چرا دلم آروم نمیگیره تمام زندگیم شده خیره شدن به

           در و دیوارای اتاقم اشک ریختن برای چیزی که هرگز اتفاق نیوفتاده و شایدم هرگز اتفاق نیوفته

  هیچ وقت این روزا رو یادم نمیره تا صبح زجه زدنای بی صدا نفس نفس زدنام و گریه های بی انتها از

                             همه چیز میترسم هر جا میرم انگار یکی باهامه

                                     یکی که هیچ وقت تنهام نمیذاره تو اتاقم بیرون

                                          همه جا دیشب وقتی رفتم تو اتاقم و درو بستم

                                     مثل همیشه اشکام سرازیر شد که یکی در زد

                            محکم در میزد درو باز کردم هیچ کس نبود همه

                                      رفته بودن بیرون من تنها بودم دوباره در زدن

                                           ترسیدم میلرزیزدم و اشک میریختم نزدیک بود

                                        در اتاقم کنده شه اون قدر گریه کردم که از

                                حال رفتم وقتی پاشدم همه اومده بودن

                                      نمیدونم چه بلایی قراره سرم بیاد یعنی

                                           قراره دیوونه تر از این شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                    دیوونه تر از اینی که هستم؟؟؟؟ کاش

                                       جز گریه راهی بود روز به روز لاغر تر و ضعیف

                                تر میشم میخوام آتیش بگیرم بیشتر از این

                           بسوزم شاید بهتر بتونم با این دل پر از غصه

                                و تنهایی بسازم احساس میکنم هیچ چیز

                                      زنده ای تو وجودم نیست اشک میریزم و

                                            اشک میریزم جون از تموم بدنم رفته خون

                                                  توی رگهام منجمد شده پوست و گوشت

                                            بدنم خشکیده مرده چی میتونه ثابت کنه

                                      که هنوز زنده ام؟؟؟؟؟ شاید سیل این اشکا

                                 که هنوز از چشمای مرده ی من میریزه بیرون

                             شایدم این درد کشنده که تمام وجودمو

                                     گرفته دیگه حالم از همه ی آدما بهم

                                میخوره از چشمایی که خود خواهی توشون

                         موج میزنه تمام وقتشون درگیره وجود مسخرشون میکنن

                   آدمایی که جز پولاشونو حساب بانکیشون هیچ کسو نمیشناسن از

           این همه دروغ و فریب خسته شدم چرا باید باشم؟؟؟؟؟؟؟ چرا اومدم؟؟؟؟؟؟؟ چرا

     نمیرم ؟؟؟؟؟؟ من که نخواستم بیام خدایا این نیمه جونو خلاص کن از این باتلاق کثافت که

           همه توش غرق شدن و نمیفهمن منو آوردی که اینا رو نشونم بدی؟؟؟؟ این همه

                  پستی و کثیفی و نشونم بدی ؟؟؟؟؟ من دیدم حالم از بنده های بی

                         معرفت و خود خواهت بهم میخوره از این غرور مزخرف از این..

                              کاش دستم یاری میکرد ول ی دیگه نمیتونم انگشتام

                               تیر میکشه و میسوزه دیگه نمیتونم بنویسم ........

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت توسط lover| |

         میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی             میرسد روزی که تنها مرگ را باور کنی

         میرسد روزی که تنها در کنار قبرمن                    شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی  


           

                        با کی میتونم حرف بزنم به کی بگم چه حالی دارم چرا همه

                این قدر غریبه ان دورن همدیگرو نمیبیینن درد کشیدن دیگران براشون مهم

                           نیست تنها تو این قفس گیر افتادم درد قلبم داره نفسمو

                میبره دوست دارم داد بزنم کیه که بشنوه؟؟؟؟؟؟ هیچ کس فقط با خودشون

                           میگن یارو روانیه دوست ندارم از خونه پامو بزارم بیرون از

                آدما بدم میاد وقتی بی هدف تو خیابون قدم بر میدارم و به زمین خیره میشم

                            راه میرم حتی نمیدونم به سمت کی به چه امید ؟؟؟

               بی هدف دیگه دنبال آشنا هم نمیگردم وقتی میبینم آدما این قدر بی معرفتن

                             از همشون متنفر میشم از این همه دروغ قبلا عاشق

                خرید بودم اما حالا .....اصلا حوصلشو ندارم شبا پنجرمو وا میکنم و به آسون

                              خیره میشمو باهاش خلوت میکنم بهش میگم آدما

              باهام چی کار کردن ازدردام بهش میگم بهش میگم دیگه نمیتونم با هیچ کس

                               حرف بزنم میگم همش زبونم قفل میکنه میگم و

              میپرسم چرا این قدر تنهام؟؟؟؟؟؟ چرا یه شب نمیتونم راحت بخوابم چرا تاصبح

                              هزار بار باید از خواب بپرم به خدا میشنوم صدای

             پاهاشو وقتی میاد تو اتاقم اما وقتی بر میگردم هیچ کس نیست بازم یه اشتباه

                             بود هر شب باید هزار بار از خواب بپرم و بازم ببینم

               که اشتباه کردم به کی بگم خستم ؟؟؟؟ دلم میخواد راحت شم از این دنیایی

                             که هیچ امیدی بهش نیست بعد از این که کلی با

               خودم حرف زدم از پنجره به بیرون خیره شدم وقتی چشمام درد گرفت وقتی

                             خسته شدم سرمو تو دستام میگیرم و آروم اشک

                میریزم حسرت به دلم مونده بلند گریه کنم به دلم مونده

         داد بزنم خسته شدم از بس صدام تو حنجره خفه شد

 کاش میشد بلند داد بزنم گریه کنم جیغ بکشم به دلم

       مونده کاش میشد یه جوری این بغض کال همیشگی

              ولم میکرد کاش راحت نفس میکشیدم کاش میشد

                       شبا راحت بخوابمو از درد تختمو چنگ نزنم کاش

                             وقتی گریه میکنم وقتی اشک تو چشمام جمع

                                    میشه چشمام درد نگیره اشکام راحت سرازیر

                                          شه و دردش دیوونم نکنه خدایا کاش این گریه

                                                   رو ازم نگیری دلم به همین اشکام خوشه

                                                         وقتی دارم دیوونه میشم وقتی این بغض

                                                              سنگین گلومو گرفته فقط با این اشکاست

                                                                     که خالی میشم تو رو خدا این و ازم نگیر

                                                                                  این گریه های شبونه رو ازم نگیر

                                                                                            جونم به اشکام بنده به

                                                  این گریه ها

                                        این دلخوشی رو ازم نگیر ....

                                بزار احساس کنم هنوز کنارمی و صدامو

                       میشنوی این روزا همش سیاهه تنها رنگی که میبینم

                 سیاهیه این روزا تو آینه خودمو نمیشناسم برای خودم غریبه ام

          به چهره ی توی آینه خیره میشم و میپرسم یعنی این منم؟؟؟؟ من که این

   شکلی نبودم چرا این قدرزیر چشمام گوده چرا چشمام این طوری بی حس شده انگار

 برقی تو چشمام نبوده و نیست بعد به چهره ی عجیب تو آینه میخندم دستمو میگیرم رو

  صورتمو دوباره آروم اشک میریزم اون قدر اشک میریزم که چشمام میسوزه تیر میکشه

           تو خیالم تو رو تجسم میکنم که کنارمی که تو چشمام خیره شدی و بازم

                    میگی این روزا میگذره بازم میگی صبر کنم دستمو میگیری و

                          میبوسی بوسه ی تو جونی تازه و دوباره بهم میده

                                اما بازم به خودم میام میبینم همش خیال

                                     بوده و تو نیستی دلتنگی امونمو

                                            میبره منتظر میشینم تا

                                                     بازم تو رویا

 ببینمت به ساعتی که خریدی زل میزنم با خودم میگم  چه قدر دیگه این عقربه هاباید

     بدوون تا به تو برسم؟ تا دوباره لحظه های خوب با تو بودن برسن؟ خدا میدونه

       چه قدر تو تنهاییام بهت فکر میکنم گاهی سنگینی نگاه یکی رو احساس

                میکنم برمیگردم میبینم هیچ کس نیست کاش تو بودی ولی

 نیستی میدونم این نوشته ها واستون تکراری شده چیکار کنم وقتی تمام زندگیه من تکراره

    و تکرار دیگه این دنیای مصنوعی برام جالب نیست دوست دارم تو دنیای خودم زندگی

            کنم کاش خود کشی گناه نبود نه؟؟؟ اونوقت یه شب تمام اتاقم مرتب

                       میکردم.... با همه مهربون میشدم و حسابی به خودم

میرسیدم عطری که برام خریدی میزدم تابویی بدم که تودوست داری بعدمیرفتم تو اتاقم

  پنجره رو باز میکردم پرده هارومیزدم کناریه نفس راحت میکشیدم تیغو برمیداشتمو

     آروم دستمو باهاش نوازش میدادم بعد با خونم رو سرامیک کف اتاقم چشماتو

                  نقاشی میکردم چشماتو میبوسیدم و بعد قاب عکستو بغل

میگرفتموبا خونم میشستمش منتظر میموندم بیای میومدی دیگه آرزویی نمیموند ولی اگه

    نیومدی مجبور میشدم تنها برم قشنگه نه؟؟ من که خیلی دوست دارم شاید بگی

         دیوونم شایدم از این حرفام حسابی ناراحت شی ولی تعجبی نداره خیلی

                 وقته که باهات غریبم خیلی وقته که تو دوری و هر چی میدوئم

                        نمیرسم دیشب کلی تو خواب جیغ زدم بار اول بود

                               این قدر تو خواب حالم بد شده بود وقتی

                                        از خواب پریدم دیدم همه

                                                  خوابن باورت

                                                     میشه؟

بی خیال دیگه باید باور کنم سقوط کردنم و دارم میبینم

چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی کار کنم؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

میبینی چه قدر دور شدیم ؟؟؟؟

   نه نمیبینی اگه میدیدی نمیذاشتی

       خدا میدونه چه حال و روزی دارم خسته

             آشفته بدون هیچ حسی برای ادامه دادن

                میدونی دوست داشتم بخوابم تا همیشه خدا

                    میدونه تا چه حد نیاز به آرامش دارم نیاز به محبت

                       به نوازش های بارون چرا بارون نمیاد نکنه باهامون قهر

                           کرده دیگه خسته شدم هی میشینی پای پنجره به آسمون

                                  خیره میشم به انتظار بارون ولی هیچ خبری نیست الان که دارم اینا

رو مینویسم دستام میلرزه

   نمیدونم کاره درستی میکنم

       یا نه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! شایه باید این

           حرفا برای همیشه توی دلم مدفون باقی

                بمونه ولی اگه اینجا ننویسم چی کار کنم؟؟؟؟

                    با دلی که داره میسوزه چی کار کنم؟؟؟؟ شاید با

                        خوندن این مطلب به حال من تاسف بخورید و بگید چه

                                 قدر ضعیفم کاش اینو نگید امروز بعد از پنج روز تنهایی

                                    بابا و نامادریم و نا خواهریم از مسافرت برگشتن من و دو تا

                                         برادر کوچیکترمو تو خونه تنها گذاشته بودن و بافامیلای نامادریم رفته

بودن مسافرت ما که بچه های

  واقعی بابام بودیم هیچ وقت باهاش

     نبودیم همیشه تنها کاش میتو نستم

       همه چیز رو بنویسم کاش میشد به روم

           نیارم سوزش چشمامو ضعف دستامو ولی

              انگار نمیشه شب احیا چه قدر واسشون دعا کردم

                   دعا کردم بابام مهربون شه دعا کردم قوی بشم ولی

                        مثل این که دعا هام بی اثر بود با خودم عهد کردم بابام

                            که اومد به روم نیارم ولی نمیشد وقتی یه نفر و دوست داری

                               ازش توقع داری کاش میشد یکی به بابام بفهمونه که چه قدر دوسش

دارم و چه قدرازش توقع دارم

  توقع دارم دوستمون داشته باشه

   و یه ذره ما براش مهم باشیم دردامون

     تنهاییامون گریه هامون دلم به حال خودم

        میسوخت به حال بی کسیام خودش بحث و

           شروع کرد دیگه عادت نداشتم داد بزنم خیلی آروم

              جوابشو میدادم و شکایتامو میگفتم که نامادریم شروع کرد

                 به داد زدن و بحث کردن با من هنوز آروم بودم چون جوابام منطقی

                      بود... چون حقیقت بود عصبانیشون میکرد بهشون گفتم چه قدر بی

                          مسئولیتن بهشون گفتم چه قدر بی رحمن فقط داد میزدن کم کم داشت

                              سرم درد میگرفت داداشم با نامادریم بحثش شد نمیدونستم چی بگم چی کار

کنم وسط خونه راه میرفتم و

  ساکت فقط گوش میدادم نامادریم

   داشت بهمون توهین میکرد این همه با

       احترام باهاش رفتار کردم اما در کمال بی

          احترامی هر چی میتونست میگفت داشتم

               خورد میشدم نمیدونستم باید حرف بزنم یا نه

                     واسه تمام حرفاش جواب داشتم ولی...... هیچی

                           نمیگفتم فشارم افتاده بود به خاطر خدا سکوت کردم

                                بحث بالا میگرفت وای حالا داشت به مادرم توهین میکرد

                                      این یکی رو واقعا نمیشد تحمل کرد کاش به خودم میگفت به

                                           من هر چی میخواست میگفت ولی به مادرم نه ........سوختم

                                             تمام بدنم سوخت دستام مثل یخ سرد شده بود داشتم از حال میرفتم

پیش بابام نشستم دست

  بابامو گرفتم اون قدر دستام یخ

    بود که.... بابام گفت : وای چه قدر

       دستات یخه سر درد میگیرم دستتو بردار

           حرفای همه قاطی شده بود ناخواهریمم اضافه

                شده نمیدونم من چرا لال شده بودم سرم گیج میرفت

                    اشکام پشت چشمام حبس شده بودن قلبم میسوخت تیر

                        میکشید کاش میتونستم بلند بلند گریه کنم داد بزنم ولی هر

                            لحظه بی حال تر و سست تر میشدم نمیدونید چه قدر سخته چند

                                تا غریبه به مادرت توهین کنن و هیچی نگی دم نزنی آتیش بگیری ذره

                                  ذره آب شی له شی داغونت کنن و هیچی نگی آرزو میکردم کر میشدم و

                                 نمیشنیدم سرم پر بود از حرفایی که ازشون متنفرم از دردایی که جرات گفتنشو

به هیچ کس نداشتم پا شدم

  رفتم سمت آشپزخونه برگشتم

      دیدم چشمام تار شده بود صداها

          نا مفهوم شده بودن نمیفهمیدم چی

             میگفتن پاهام دیگه توان نگه داشتنمو نداشتن

                  افتادم زمین چشمامو بستم و دوباره باز کردم از خدا

                      کمک خواستم دوباره پا شدم اون قدر توی بحثشون غرق

                           بودن که متوجه نشدن پارچ آبو برداشتم و یه لیوان آب قند

                               درست کردم گلوم مثل چوب خشک شده بود به سختی از

                                   گلوم پایین میرفت بعدش کم کم حالم بهتر شد تمام سعیمو کردم

                                      زودتر دعوا ها بخوابه بعد رفتم تو اتاقم به تو زنگ زدم ساعت 3 نصفه

                                      شب بود خوابیده بودی الهی بمیرم شرمنده بیدارت کردم صداتو که شنیدم

                                         یادم افتاد هنوز یکی هست که براش مهمم صداتو که شنیدم بغضم ترکید

زدم زیر گریه دلم میخواست

  پیشم بودی تومنو تو آغوشت

   میگرفتی و آرومم میکردی بهم امید

      میدادی نوازشم میکردی صدات آرومم

         میکرد بهم دلداری میدادی وای عزیزم یه دنیا

           ازت ممنونم تلفن و که قطع کردم صورتمو گذاشتم

              رو بالش و گریه کردم بی صدا اشک ریختم اون قدر گریه

                 کردم که تمام بالشم خیس خیس شده بود باورم نمیشد

                      این همه گریه کرده باشم از خدا کمک خواستم خدایا دیگه

                        خسته شدم مگه نگفتی نزدیکمی ببین چه قدر شکستم ببین

                            چه قدر بهت نیاز دارم به عشقت به مهربونیات به حمایتت فقط تو

                                میدونی چه حسی دارم ...تو میدونی چه قدر تنهام میدونی چه قدر

                                دوستت دارم خدایا همیشه بمون پیشم هیچوقت تنهام نزار ببین بنده هات

                                     باهام چی کار میکنن به خاطر تو جوابشونو ندادم آخه بنده های تو ان خدایا

                               دیگه از این دنیا خسته شدم جونمو بگیر تحمل این جا برام سخت شده بزار بیام

                        پیشت کنار خودت دلم برات تنگ شده خدایا ببین چه جوری تمام بدنم میلرزه به

                 کی بگم دارم دیوونه میشم شاید اگه فرشته ای که بهم دادی نبود تا به حال

         هزار بار مرده بودم به خاطر فرشته ای که بهم دادی متشکرم خیلی دوستت

 دارم خییییییییییییییییییییلی!!!!!!!.......................عزیزم فرشته ی من

      ببین ببین چه حالی دارم دیگه خودمم از این حالم خسته شدم همیشه

             داغون همیشه گریه با این حال باید مشکلات دوستامم حل کنم تو که

                میدونی تو که از مشکلاتم باخبری تو که میدونی تا چه اندازه دیوونم کاش

                       میومدی ببینمت نمیدونی چه قدر بهت نیاز دارم به نگاهت به عشقت به

                           حمایتت به نگاه پر از محبتت هر چی میگم بیا من مردم میگی میام میپرسم

                                 پس کی؟؟؟ میگی یه روز میام ولی نمیگی اون روز کی میرسه این انتظار آخر

                                     منو میکشه راستی عزیزم چند شب پیش خوابتو دیدم وقت نشد برات تعریف

                                کنم یعنی مشکلاتمون نذاشتن ببخش که تو رو هم در گیر مشکلاتم میکنم

                        آخه من که کسی رو ندارم بهتره دیگه سرتودرد نیارم عزیز دلم یه روز میای

                میدونم میای مهربونم دوستت دارم ......................................

ببخشید اگه با مشکلاتم ناراحتتون کردم نتونستم طاقت بیارم شاید هیچ کدومتون حوصلتون نگیره کل

این مطلب و بخونین اشکال نداره همین که اینارو مینویسم و این جا میزارم کلی آروم میشم از تمام

کسایی که اینا رو میخونن و با من شریکن متشکرم..... خواهش میکنم کمکم کنید و بگید چی کار

کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی خیلی خیلی واسم دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

عزیزم وقتی روزای دوری از تو رو میشمارم بازم داغون میشم خدا میدونه چه قدر دلتنگتم

یه سوال ...... چند روز دیگه رو باید بشمارم ؟؟؟؟؟

کاش بگی آخه پس کی وقتش میرسه ؟؟؟؟!!!!!!

میدونی دیشب تا سحر به تو فکر میکردم به زندگیمون به آیندمون به روزایی که بی تو سرمیشه و روزایی

که قراره با تو بهشت شه دلم میخواست امشب تا صبح با هم زیر نور مهتاب قدم میزدیم تو

دستامو میگرفتی وتو چشمام خیره میشدی و میگفتی : عزیزم صبر کن تمام این روزا

میگذره تمام سختی ها تمام مشکلات بهم قول میدادی خوش بخت ترین

آدمای دنیا بشیم عاشق ترین و دیوونه ترین آدمای دنیا دوست

داشتم خونمونو تو آسمون بسازیم زیر آلاچیق های ابری

تو مه تو بارون نزدیک فرشته ها نزدیک خدا دیگه

از دست تمام آدما راحت میشدیم از زخم

زبوناشون از بی رحمیا و نامردیاشون احساس

میکنم دیگه نمیتونم بین این قوم سنگی زندگی کنم

آدمایی که فقط به ظاهر انسان شباهت دارن نمیخوام منم

سنگی شم نمیخوام منم بمیرم میخوام با تو باشم با تو زنده ام هنوز

زنده ام یادته اون روزو؟؟؟؟ رو نیمکت تو پارک زیر بارون شدید تنهای تنها شده

بودیم اون قدر بارون شدید بود که خیس خیس شدیم هیچ کس تو پارک نبود همه

رفته بودن ولی من و تو همون جا رو همون نیمکت نشسته بودیم نمیخواستیم به بهونه ی

خیس شدن لحظه های کنار هم بودنو از دست بدیم لحظه هایی که تو خواب نقاشیشون میکردیم

یادته من میلرزیدم تو منو تو آغوشت گرفتی یادت میاد چشم از هم بر نمیداشتیم کاش زمان

تو اون لحظه متوقف میشد ومن هنوز با تو زیر همون بارون روی همون نیمکت نشسته

بودمو تو چشمات خیره شده بودم چه قدر زیبا بود یادت میاد دستام یخ کرده

بود تو دستام و با دستای گرمت گرفتی....... گرم میشدم ذره ذره گرم

میشدم داغ میشدم میسوختم تو عشقت پاییز بود یادته ؟؟؟؟

من عاشق پاییزم وای پس چرا زودتر پاییز نمیشه دلم

خیلی واسه حال و هوای پاییز تنگ شده به

نظرم زیبا ترین فصل سال پاییزه خدایا شکرت به

خاطر این همه زیبایی نمیدونم چه شکلی باید از خدا به

خاطر دادن چنین فرشته ای شکر کنم ؟؟!با تمام وجودم حس میکنم

بدون تو نمیتونم زندگی کنم وای اگه یه روز نباشی من چی کار کنم از دست

دادن تو مثل از دست دادن تمام زندگیمه نکنه یه وقت دنیا و آدماش تو رو ازم بگیرن

چند روز پیش شنیدم عشق یکی از دوستام تنهاش گذاشته و مرده من جای اون داغون شدم

سرطان خون داشت خیلی هم و دوست داشتن بهت نگفتم میترسیدم بهت بگم خودمم نمیدونم چرا

کلی براش گریه کردم براش دعا کردم برای این که زنده بمونه اونم مثل عشقش نمیره شکسته

ولی هنوز نمرده البته برای من شکستن مثل مردنه تو نزار بشکنم عزیزم هیچ وقت

تنهام نزار هیچ وقت از تمام دوستایی که این مطلبو میخونن خواهش میکنم

واسه دوستم و تمام دوستایی که چنین دردی رو میکشن دعا کنن

نازنینم این شعر و به تو تقدیم میکنم که همیشه در قلبم زندانی باقی خواهی ماند ..........دوستت دارم

تو با يك جرعه از درياي يادت


ميان باغ قلبم جا گرفتي


تو با يك انعكاس نقره اي رنگ


تو چون يك هديه فيروزه اي


رنگ مرا بر قايق رويا نشاندي


و با يك لطف يك لبخند ساده


مرا به سرزمين عشق خواند ي


تو ديار ميان قلب ها رابه رسم آسماني ها شكستي


چون حسي غريب و واژه هاي سرخ


ميان دفتر روحم نشستي


تو درياي ترين ترسيم يك موج


تو تنها جاده دل تا خدايي


تو مثل شوق يك كودك لطيفي


تو مثل عطر يك


گلدان رهايي


تو مثل نغمه موزون باران


به روي اطلسي ها نازنيني


و تا وقتي روحم مال اينجاست


به روي صفحه دل مي نشيني

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان
تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و
ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ
شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و
من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب
بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت

         دوباره فال گرفتم براي چشمانت

               اگر چه كوچك و تنگ است حجم

                     اين دنياقبول كن كه بريزم به پاي

                           چشمانت بگو چه وقت دلم را ز ياد

                     خواهي برداگر چه خوانده ام از جاي

               جاي چشمانت دلم مسافر تنهاي

        شهر شب بو هاست كه مانده در

    عطش كوچه هاي چشمانت

       تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

          جنون آبي در يا فداي چشمانت

              چه مي شود تو صدايم كني به

                  لهجه موج به لحن نقره اي و بي

                      صداي چشمانت تو هيچ وقت پس

                  از صبر من نمي آيي در انتظار چه

            خاليست جاي چشمانت به انتهاي

      جنونم رسيده ام اكنون به انتهاي

 خود و ابتداي چشمانت من و

       غروب و سكوت و شكستن و

               پاييزتو و نيامدن و عشوه هاي

                      چشمانت خدا كند كه بداني

                          چه قدر محتاج ست نگاه خسته

                                من به دعاي چشمانت

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

 

  اما تو !!!!!!چرا این قدرساده من از یادت میرم یادت میره که چه قدر دوست دارم یادت میره

       چه شبایی برات بیدار موندم آره؟؟؟؟؟؟ چه قدر واست شعر نوشتم عزیزم  یادت میاد

             اون روزارو نکنه فراموششون کرده باشی که چه قدر انتظار کشیدیم برای

                     به هم رسیدن برای تازه شدن نفس کشیدن یادت میاد اون روز

                            تو بارون شدید چه قدر هوا سردو قشنگ بود و عجیب

                                    یادته جقتمون خیس شدیم تو بارون همه

                                       میرفتن اما من و تو آروم آروم یادته

                                             گریم گرفت توی خیابون

                                                 یادته صدای ناودون

                                                        میبینی

                                                      

فراموشت شد این روزاچه آسون؟میبینی داغونم کردی عزیزم داغون داغون عشق من چی

    کار کنم تا بازم همون عشق همیشگی بشی بشینیم گریه کنیم دوتایی تا خسته بشیم

        یعنی میشه یکی بیاد بگه که آخرش مال هم میشیم ؟؟ میشه بازم ازم بخوای که

                هیچ وقت جدا نشیم  گاهی اوقات میشینم توی ذهنم عکستو نقاشی

                       کنم توی فکرم تو میخندی و میگی میشه عکسمو نقاشی

                               روی کاشی کنی؟ میکشم عکستو عزیزم  روی

                                      کاشی تو خیابون روی بوم روی بازوم

                                              روی فانوس توی  کابوس

                                                    همه جا عزیزم

                                                        میمونی

           توی قلبم تا همیشه محبوس 

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

                                           عزیزم یادت میاد سومین روزو ؟؟؟؟؟

 اون روز زودتر از قبل اومدم هنوز هوا روشن نشده بود و من درانتظار تو توسرما میلرزیدم هوا خیلی

                                         سرد بود چه قدر منتظر موندم با خودم

میگفتم میای میدونستم میای همش دعا میکردم زودتر بیای تا که ....... اووومممممممممدی وای

                                      نمیدونی چه حسی داشت سریع خودمو

با بند کفشم مشغول کردم نمیخواستم بفهمی منتظرت بودم و.... آروم از کنارم رد شدی نگاهم

                                       کردی و سرت رو پایین انداختی وای این

 چه حسی بود گرمم شده بود گر گرفته بودم تو اون سرما که تا۱دقیقه پیش داشتم میلرزیدم حالا

                                        گرمم شده بود داشتم میسوختم کت

 و شال گردنم رو در آوردم خودمم باورم نمیشد این قدر گرمم باشهتو میرفتی منم پشتت میومدم

                                         با خودم میگفتم چرا من باید یه نفر و

 این قدر دوست داشته باشم برام عجیب بود چرا تو رو دوست داشتم ؟ نمیدونم چی شد چه قدر

                                         لحظه ی دیدنت زود تموم شد وقتی

 تعطیل شدم زود خودمو رسوندم ایستگاه میترسیدم دیر برسم اما بازم زود رسیده بودم و هنوز

                                          نرسیده بودی چه قدر انتظار دیدنت

 سخت بود و در عین حال لذت بخش اومدی و بازم چشمام خیره شد تو  چشمات داشتی

                                      میخندیدی چه قدر قشنگ میخندی وای

انگار تمام دنیا محو تماشات بودن من محو خنده هات بودم که تو نگاهم کردی واووووووووووووو

                                      نتونستم تو چشمات نگاه کنم و سرم و

انداختم پایین نمیدونی چه حسی داشت پر از اشتیاق پر از استرس و بی نهایت زیبا هول شده بودم

                                     اتوبوس اومد سوار شدم تمام طول راه

 داشتم نگاهت میکردم ولی تو حتی یک بار هم نگاهم نکردی بازم نفهمیدم کی رسیدم باید پیاده

                                   میشدم نه نمیخواستم ازت جدا بشم هر

لحظه که به زمان رفتنم نزدیکتر میشدم نفسم سخت تر بالا میومد قلبم تند تند میزد نمیخواستم برم

                                 سرم گیج میرفت داشتم میوفتادم تمام قدرتم

 رو جمع کردم خودم و نگه داشتم وبه سختی از اتوبوس پیاده شدم بازم رسیدم خونه حالا من بودم و

                               خیال تو عشق تو یاد تو وانننننتتتتتتتتتتتتظار  

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

چه قدر برات کم اهمیت شدم عزیزم دیگه دوسم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 وای من که حتی یه لحظه هم نمیتونم بهت فکر نکنم نمیدونی چه قدر به چشمات وابسته شدم  به طرز

 نگات به خنده هات به اون صدات کاش میشد تو شهر چشمات

گم میشدم و دیگه هم هرگز پیدا نمیشدم ............... نکنه بخوای تنهام بزاری به خدا نمیتونما تو که

 میدونی چه قدراسیرتم نکنه یه روز بیاد که دیگه دوسم

نداشته باشی بهم بگو هیچ وقت تنهام نمیزاری نمیدونی چه قدر بهت نیاز دارم عزیزم به عشقت

 به روحت به وجودت نمیدونم چه شکلی از خدا به

 خاطر این هدیه ی با ارزشی که بهم داده تشکر کنم هیچ کس نمیدونه من چه فرشته ای 

 دارم وگرنه حتما تا حالا تو رو ازم گرفته بودن

کاش میشد اجازه بدی قربونی چشات بشم تو تو چشام زل بزنی فدای اون نگات

بشم  یه روزایی میشینم تو ذهنم با

 تو خلوت میکنم میگم چه قدردوست دارم با خودم میگم خدایا دیدی

 عاشقش شدم عزیزم دیگه

خانوادمم به عشق من حسادت میکنن باورشون نمیشه که

 من هر روز از عشق با

 تو صحبت میکنم نمیدونی بی تو چه قدر احساس غربت

 میکنم دوست دارم

 عزیزم دوست دارم
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

   

                            روز بعد  از اولین دیدارمون و یادته عزیزم؟؟؟؟

                      صبح بود و هوا هنوز روشن نشده بود سرد سرد بود چه

              قدر منتظرت بودم بیای و نیومدی داشتم از سرما میلرزیدم دستام

       سر شده بودن هر چه قدر صبر کردم نیومدی همش با خودم حرف میزدم اوون

 قدر صبر کردم  که دیرم شد و کلاسم شروع شده بود با خودم گفتم حتما زودتر اومده فردا

      زودتر میام شاید ببینمش سر کلاس لحظه شماری میکردم تعطیل شیم تا شاید

            چشمای خوشگلتو ببینم تا تعطیل شدیم با عجله اوومدم تو ایستگاه

                    هنوز نیوومده بوودی هوا خیلی سرد بود آخه تازه اولای

                          دی بود  روی یکی از صندلیا نشستم داشتم

                              به تو فکر میکردم به این همه اشتیاق

                     برای دیدنت با خودم میگفتم تو با  همه فرق میکنی

                تو همون فرشته ای که تا ابد دیوونش میمونم اوون قدر تو فکر

         بودم گذر زمان رو احساس نکردم نمیدونم چه قدر گذشت یک دقیقه یا

    یک ساعت  اینا مهم نبود مهم این بود که تو اومدی بادیدنت فشارم افتاد قلبم

تند تند و محکم تو سینم میکوبید محو چهره ی ماهت شده بودم همین طور که بهت

    خیره شده بودم احساس کردم تو هم داری منو نگه میکنی و کم کم داری میای

           سمتم حول شدم نفسم بند اومد که متوجه شدم داری میری سمت

                  دوستت نه من کلی خجالت کشیدم و آروم سرم و انداختم

                                 پایین و سوار اتوبوس شدم         

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

سلام زندگیه من

از دستم ناراحتی ؟؟؟؟؟؟

ببخشید که به خودم جرئت دادم

و از عشق تو نوشتم آخه  نمیدونستم

چه جوری بهت بگم چه قدر دیوونتم وبی تو میمیرم

عشق من این وب ماله توئه این کارو کردم تا همه بفهمن

چه قدر دوست دارم  همه بدونن که تو زندگیه منی شاید یه کم 

 دیر باشه ولی ببخش میدونم تو دیگه دوسم نداری میدونم خسته

شدی به خدا میفهمم ولی نمیذارم تو رو از من بگیرن اگه همه ی دنیا هم

سعی کنن نمیتونن تو رو از من بگیرن  .....جز خودت عزیز دلم چند وقته احساس

میکنم ازم دور شدی هر کاری میکردم برگردی نشد کاش بشه تو رو خدا یه وقت از حرفام

ناراحت نشی... دوست ندارم جدا بشیم من نمیذارم دور بشی تو عشقمی و من تا  ابد دیوونتم

تو میدونی که چه قدر چشاتو دوست دارم وقتی آروم چشمک میزنی وقتی نگاهم میکنی

و لبخند میزنی دلم میخواد همه بدونن که باهام چی کار کردی نمیخوای بگی چی

کار کردی که دیوونم کردی؟؟؟؟  چی کار کردی که حتی یه لحظه هم نمیتونم

بدون تو نفس بکشم میترسم از من بگیرنت نه نه .............. نمیزازم

دوست دارم تمام عمرم  و لحظه هام و کنار تو باشم ببخشید

میدونم گستاخیه تو رو خدا ببخشید که این قدر دوست

دارم ولی باور کن خودت کردی خودت این قدر

عاشقم کردی به خدا حتی فکرش رو

هم نمیکردم یه روز این جوری

دیوونت بشم تو کردی

عشق من ...تو!

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |

سلام عزیزم  روز اولو یادته؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید یادته رفته چه جوری عاشقت شدم  من  که هیچ وقت یادم نمیره

صبح بود میخواستم برم مدرسه یه لحظه احساس کردم نمیتونم چشمام و از روت بردارم

باورم نمیشد این من بودم که؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همین جوری تو چشمات خیره شده بودم  که با اشاره ی پشت

سریم به خودم اومدم هیچ وقت یادم نمیره  

بعد از مدرسه برای دیدنت لحظه شماری میکردم چشمام دنبال تو میگشت

تا که دیدمت وای نمیدونی چه حالی داشتم فشارم افتاده بود به سختی حرکت میکردم نمیخواستم

کسی بفهمه که من دارم نگات میکنم از یه طرف نمی خواستم حتی یه لحظه رو از دست بدم از طرف

دیگه نمیخواستم همه بفهمن که من مات تو شدم هم خجالت میکشیدم هم میخواستم فریاد بزنم که عاشقتم

تمام طول راه و داشتم با خودم کلنجار میرفتم خیلی سخت بود تا رسیدم خونه
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط lover| |


Design By : Susa Web Tools

}setTimeout('moverain()','1')}